برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
چرا هر بار یک مکه زپرتی میرفتی، هی به من جای وصیتنامه ات را نشان می دادی؟ این چه باری بود که روی شانه های من میگذاشتی؟ مگر چند سال داشتم؟ چرا نگذاشتید من کودکی کنم؟ چرا هر رفتنی را برایم ناامنی برنگشتن و جا گذاشته شدن کردی؟ این چه مدل دوست داشتن بود مادر؟ می دانی من چقدر پاره شدم تا کمی دوست داشتن واقعی را حس کنم؟
دو ما دیگر می شود یازده سال که رفتی. این رفتنت اما، بلوف نبود.
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
این بار فرق میکند. به جای اینکه ته ردیف صندلی بگیرم که تمام این بیست ساعت را تنها بچسبم به پنجره و هدفون بگذارم، دو تا جای صندلی رزرو میکنم. این بار نگران دور شدن از دوستان و آشناها نیستم. این بار آشنای من با من میاید. این بار فرق میکند.
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
شب سال نو. خدایا شکرت. حال میدی. بسه دیگه.
ولی ایول. چقد سگ جونم. :)) خوشم میاد ازین من سابق که داره زنده میشه. بقیه هم خوششون میاد حالا.
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
من مستحق شاد زنده بودنم آقای دکتر. چرا این را به من نگفتی هیچوقت؟
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
خسته ترین رودخانه ... من خسته ترین رودخانه را دوست دارم .. آن خود من هستم ... خسته ترین رودخانه...
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس