برای ما که آوارگان تاریخیم
گفته بودی چرا هر بار اینقدر راحت همه چیز را رها میکنی و میروی
شنیده بودی چون ما درخت نیستیم
اما این حقیقت نداشت. بگذار برایت بگویم. وطن چیزی نبود که ما رهایش کنیم. وطن ریشه ی ما بود. حالا بعد اینهمه سال خون دل خوردن و بی حس شدن، بعد از فراموشی های زیاد، باز خبرهای این روزها می شود بغض و راه گلویمان را میبندد. باز خودمان را جای همه کسانی میبینیم که دوستی، برادری، خواهری را از دست داده اند. نگران عزیزانمان می شویم. خشمگین میشویم از این قوم ظالمین که به هیچ چیزی اعتقاد ندارد.
یاد چاه بابل رضا قاسمی افتادم. این تکه ی تلخ از آن کتاب کافی ست.
گفت: " نمی دانم باغ بزرگ انستیتو پاستور تهران را دیده اید یا نه. درختان سپیدار بلند و بسیار زیبایی دارد. دوستی داشتم که آنجا کار می کرد. این دوست با زنی شوهر دار رابطه داشت. هر وقت که زن می آمد بچه اش را هم می آورد. دوستم تفنگی بادی داشت. زن را به دفترش هدایت می کرد، بعد تفنگ را از پشت یکی از قفسه ها بر می داشت، دست بچه را می گرفت و می آمد به باغ. کلاغ هایی را که روی شاخه های سپیدار نشسته بودند، نشان می داد و می گفت: این کلاغ ها را می بینی؟ همه اش مال توست! تا دلت می خواهد شکارشان کن. تفنگ را به بچه می داد و می آمد به دفترش، سراغ زن. این دوست همیشه به من می گفت: اگر آن کلاغ ها فهمیدند برای چه کشته می شوند تو هم می فهمی!"
روژه لوکنت چنان به خنده افتاد که سرفه اش گرفت، عذرخواهی کرد و گفت :" این دوست شما اگر چه جایش در جهنم است، اما آدم فرزانه ایست. و او خودش در آنجا مانده؟"
-گمان می کنم کلاغ های "انستیتو پاستور" حالا حالاها تمامی ندارد!*
----
من حالا غصه ی همه کسانی را میخورم که به شوق آزادی میروند، کتک میخورند، می میرند. مثل همه ی آن کلاغ ها. و حالا حالاها کلاغ هست. و دنیا اینجوریست. اگر مثل همه ی دفعاتی که من تجربه کرده ام این بار هم سرکوب شویم، و اگر این بار انقلاب شود، براندازی، هرچی، باز هم من به هیچ چیز آن خاک امید ندارم. به آدمهایش. به خودم. ما هنوز خیلی کار داریم تا برسیم به تمدن. ما همان که هست را لایقیم.
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس