ساعت حوالی شش صبح است و پیرمرد همسایه چند دقیقه 1 بیماری اش عود کرد و بنا گذاشت به داد و هوار. شروع میکند به داد زدن که ولم کنید، که دست از سرم بر دارید. هیچ کس نیست پیش اش. یا اگر هم باشد پیرمرد یادش نمی آید یا نمی شناسد یا نمی بیندش. این کار هر شب اش و گاهی عصر ها.
ولی اگر، فرض کنیم که پیرمرد خودش را زده باشد به آلزایمر چی؟ چه حسی دارد نصفه شب برای خودت داد و بیداد کنی و کسی هم کاری به کارت نداشته باشد؟ چه لذتی دارد جنون؟ چه لذتی ست در این قدرت؟
یک طرف سیاه هم دارد. کم کم باورت می شود و واقعا مجنون میشوی.
خواب را از سرم پراند مردک. چرا اینقدر آلزایمری زیاد شده؟! یک کشور پر از آلزایمری! چقدر فیلم و قصه بسازند درباره ی ما.
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس