دلم براشون تنگ میشه. برای علی برای حامد، حتی برای کیانوش. برای کسایی که تو این سالها رفیقم بودند، کلی شبان و روزان گذروندیم، بهشون دل بستم، رازامونو گفتیم اما وقتی مشکلی پیش اومد تو رابطه، بلد نبودند حرف بزنند. عجیبه ها. همون هایی که ساعت ها حرف میزدیم با هم و کیف میکردیم از مصاحبت هم، وقت ناخوشی و اختلاف یهو پنیک زدند. یکی بلاک کرد یکی فحش داد یکی داد زد یکی غیب شد.
من اعتقاد دارم رابطه ی بین آدمها، وقتی به هم اعتماد میکنند و صمیمی میشند، هرچقدرم بد تموم شه، باز یه چیزی میمونه ازش. دست کم یه قصه. سعی میکنم قسمتای خوب قصه رو به یاد بیارم ازشون. چون واقعیتش هم همینه. قسمتای خوبش بیشتر بوده که دوست شدیم دیگه.
نمیدونم. شایدم یه مهارته فراموش کردن و پا گذاشتن رو همه ی دوستی ها، که من ندارمش. من اگرچه ازشون عصبانی ام، اما حس میکنم که نتونستیم درباره اختلافمون صحبت کنیم، که چیزی ناتموم مونده هنوز. خب طبعا من فکر میکنم تلاشمو کردم، اونام حتما همین فکرو میکنند. شایدم نکنند. مهمه مگه اصن؟ شایدم یه روز نشستیم حرف زدیم و حامد داد نزد، علی قهر نکرد، کیانوش بلاک نکرد و من فهمیدم دردشون چی بود که یهو تموم شد رابطه. اصن شاید حق داشتند. اونام شاید گوش کردند. چه خیالی!
توی طالع بینی ماه من نوشته اینقدر خوش بین که اگه یه افسار اسب براش بفرستند فکر میکنه حتما اسبشو فراموش کردند. حالا اون دوتا که به یه ورم. تو ولی باهوش بودی. چیا شنیدم و خوندم ازت. چه کاری بود آخه.
تو هم یه روز بزرگ میشی.
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس