Do you still remember
-
تاریخ: 1403/1/30 ساعت: 15:00
چهل سال کار درست حسابی نکردم. حالا سر چهل سالگی یک روز مرخصی اجباری را نمیدانم چکار کنم باهاش و فکرم توی کار است. یکی اینقدر کار کرده بود سکته کرده بود و مجبور بود همش بخوابه رو تخت. آتوسا گفت اگر زیادی عمودی باشی دنیا افقیت میکنه، و برعکس. . حالا دنیا منم عمودی کرد. فرشید هم میگفت این برادر ما با م...
The one who talked with Pi
-
تاریخ: 1402/9/23 ساعت: 14:19
چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شدفردا را به فال نیک خواهم گرفتدارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپیداز فراز کوچه ما می گذردباد بوی نامهای کسان من می دهدیادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟ Adblock test (Why?)
He was a great man. RIP sir
-
تاریخ: 1402/8/2 ساعت: 22:58
چرا این همه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق میکند با تاریکی اتاق؟ ... فرق می کند با تاریکی تهِ چاه؟ ... فرق می کند با تاریکی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفر ه ی خالی چشم ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار می بیند. طوری برگشت که من ترسیدم. تو بگو، " ...
چشم سوم و ام دی ام دی
-
تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 16:24
چرا هر بار یک مکه زپرتی میرفتی، هی به من جای وصیتنامه ات را نشان می دادی؟ این چه باری بود که روی شانه های من میگذاشتی؟ مگر چند سال داشتم؟ چرا نگذاشتید من کودکی کنم؟ چرا هر رفتنی را برایم ناامنی برنگشتن و جا گذاشته شدن کردی؟ این چه مدل دوست داشتن بود مادر؟ می دانی من چقدر پاره شدم تا کمی دوست داشتن و...
Fatima Chandiwala, Me and the contract specialist
-
تاریخ: 1402/6/16 ساعت: 1:48
کی فکرش را می کرد من حالا اینجا باشم؟ کی حدس میزند زندگی اش را که سالهای بعد کجاست؟ یک سیب را میندازی بالا و چقددرررر چرخ می خورد. اگر این را بدانم چقدر کمتر سخت میگیرم به خودم و به دنیا. مگر نه اینکه قرار بود از زندگی لذت ببریم؟ خب داریم میبریم ! با بدبختی هایش، چقدر هم کیف میدهد زنده بودن! همه ی م...
The one who forgot what was his language
-
تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 12:09
صبح ساعت ۶ روز جمعه، بعد از یک هفته ی مداوم کار طولانی و استرس های بی حد و مرز، خوشی ها و سختی های شدید و ناگهانی، بی هوا یاد سلمانی های منطقه ی شادمان افتادم. یاد پیاده رفتن دنبال پیدا کردن یک سلمانی. تعجب از اینکه سلمانی های آن منطقه نه چندان قوی، همه رزرو کردنی بودند و وقتشان پر بود. یاد آن یکی ک...
The one who wished to become a writer
-
تاریخ: 1401/12/9 ساعت: 16:23
- به همون حسین که شماها از همه یزید ترید- مگه چی کارت کردیم هار شدی. جز اینکه این همه سال خرجتو دادیم و نذاشتیم از افسردگی خودتو خلاص کنی- باعث همه ی فکرای سیاه من شماهایید. امیدوارم کل اون مملکتو بزنند بترکونند. اميدوارم شما از همه بیشتر زجر بکشید. ایشالا که همه ی اون بلاهایی که سر من و مامان بابا ...
Miss Mahsa and the other ones
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 20:26
برای ما که آوارگان تاریخیمگفته بودی چرا هر بار اینقدر راحت همه چیز را رها میکنی و میرویشنیده بودی چون ما درخت نیستیماما این حقیقت نداشت. بگذار برایت بگویم. وطن چیزی نبود که ما رهایش کنیم. وطن ریشه ی ما بود. حالا بعد اینهمه سال خون دل خوردن و بی حس شدن، بعد از فراموشی های زیاد، باز خبرهای این روزها م...
قشر پیش پیشانی
-
تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 18:58
ساعت حوالی شش صبح است و پیرمرد همسایه چند دقیقه پیش بیماری اش عود کرد و بنا گذاشت به داد و هوار. شروع میکند به داد زدن که ولم کنید، که دست از سرم بر دارید. هیچ کس نیست پیش اش. یا اگر هم باشد پیرمرد یادش نمی آید یا نمی شناسد یا نمی بیندش. این کار هر شب اش و گاهی عصر ها.ولی اگر، فرض کنیم که پیرمرد خود...
The one who only cared about sex and money
-
تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 18:58
دلم براشون تنگ میشه. برای علی برای حامد، حتی برای کیانوش. برای کسایی که تو این سالها رفیقم بودند، کلی شبان و روزان گذروندیم، بهشون دل بستم، رازامونو گفتیم اما وقتی مشکلی پیش اومد تو رابطه، بلد نبودند حرف بزنند. عجیبه ها. همون هایی که ساعت ها حرف میزدیم با هم و کیف میکردیم از مصاحبت هم، وقت ناخوشی و ...
The one who has a travel companion for the first time
-
تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 18:58
این بار فرق میکند. به جای اینکه ته ردیف صندلی بگیرم که تمام این بیست ساعت را تنها بچسبم به پنجره و هدفون بگذارم، دو تا جای صندلی رزرو میکنم. این بار نگران دور شدن از دوستان و آشناها نیستم. این بار آشنای من با من میاید. این بار فرق میکند. Adblock test (Why?)
I was sleeping officer
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 3:27
به قول بهروز وثوقی تو گوزنها، گولّه م نخورده بودیم که خوردیم.xa0 شب سال نو. خدایا شکرت. حال میدی. بسه دیگه.xa0ولی ایول. چقد سگ جونم. :)) xa0خوشم میاد ازین من سابق که داره زنده میشه. بقیه هم خوششون میاد حالا.xa0
My Very Own Defense Mechanism
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 3:27
ساعت پنج و نیم اولین صبح سال میلادی، دمای منفی بیست درجه زیر صفر، وسط اتوبانی حوالی واشنگتن، بدون لباس، با دستبند به دست، تصمیم را گرفتم. من مستحق شاد زنده بودنم آقای دکتر. چرا این را به من نگفتی هیچوقت؟
The Garden of Proserpine
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:12
ها از دل بستگی بس عظیم به زندگی٬رها از امید و رها از بیم٬با سخنی کوتاه سپاس می گزاریم.خدایان را - هرکه می خواهند باشند- ٬به این خاطر که هیچ عمری جاودان نیست٬به این خاطر که مردگان هرگز بر نمی خیزند٬به این خاطر که حتی خسته ترین رودخانه نیزسرانجام به دریا می پیوندد.xa0خسته ترین رودخانه ...xa0من خسته تر...
تمدن و ملالت های آن
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:12
به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با ...
تابلوئه دارم میرا می خونم دیگه
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:12
کار را به جایی رساندم که با تویا هم خوابیدم. تویا خودش را در یک شب زمستان تسلیم من کرد، همان طور که تسلیم دیگران کرده بود. اما بعد، وقتی به خواب رفت، بدن بی حرکتش را تماشا کردم و گریستم. و در آن موقع بود کهxa0 فهمیدم هرگز بهبود نخواهم یافت. +xa0نوشته شده در xa0ساعتxa0xa0 توسطxa0مخملxa0 |xa0
The one who takes QE
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:12
بعد این امتحان لعنتی، هر چی که شد، دو روز فقط میشینم خونه مست میکنم و سریال میبینم. بعدم میرم سر کار. بعدم که هیچی. همون روال تخمی همیشگی.xa0 +xa0نوشته شده در xa0ساعتxa0xa0 توسطxa0مخملxa0 |xa0
یهو دیدی از دنیا عقب چارهیچی
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:12
همیشه قهوه هامان سر می رفت.xa0 ما اشتباه می کردیم ناراحت می شدیم از کثیفxa0 شدن گاز و حرام شدن قهوه.xa0حواسمان به هم بود. قهوه سَر می رفت.xa0 حالا حواسمان به قهوه هست. هیچ قهوه ای سر نمی رود. هیچ جا کثیف نمی شود.xa0 حواسمون نبود. حوصله مان سر رفت. از هم.
سلام یعنی
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:12
چه سرنوشت مشابهی. و چه آدمهای متفاوتی.xa0 ده سال پیش هم همین حال بودم. دوستش داشتم ولی رنج میبردم. از سوال های بی جواب. از دویدن و نرسیدن. از معلق بودن.xa0به هر دری زدم. نشد. نشد که نشد. رها کردم. بی آنکه xa0کم شود از احترامم. و دوست داشتنم. همراهی ممکن نبود ولی.xa0 حالا همانجام. نشد. نمیشود. دویاره...
گر اژدهاست بر در، فرار کن
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:12
خداحافظ. تلخ و رنج آور بود. خستگی به تنم ماند.xa0 خوبش اینجاست که لعنت نمی کنم، فکر نمی کنم میمیرم، فکر نمی کنم دنیا تمام شده. بدش اینجاست می لرزم. مثل سگ.xa0امروز به خاک می سپارمت. خدانگهدار. بی آنکه بخواهمت.xa0