زمستان سگ پدر - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:12
بیست سی سال دیگر که داشتم برای بقیه پیرمردها پر چانگی می کردم (فکر نمی کنم به نوه و اینها برسم)، بهشان می گویم زمستان بود یا آذر، ماه آخر پاییز. یک شب بی هوا تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و آن کاراوان را بخرم و بزنم به جاده ها. یا بسته به مخاطبم شاید عوضش کنم فانتزیم را. مثلا بگویم یک شب با خودم گفتم ...
The one who just needed a visa - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:12
[unable to retrieve full-text content]حرفهاش که تکراری بود برای من. خبر داشتم از همش. ولی میدانی چیش درد داشت؟ گفت میم را فروختی به آمریکا.xa0 خیلی ممنون.xa0
Jan 14 anniversay - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:12
[unable to retrieve full-text content]و گفت: غریب آنست که او را از اقربا و پیوستگان خویش وحشت بود، و با ایشان بیگانه باشد. xa0 - ذکر ابوحمزه خراسانی
جانی واکر. دبل گلد. - تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 22:45
[unable to retrieve full-text content]من میدانم کلمات من جادو میکنند. و خود عن پنداری؟ به یه ورم. 
پیپل آر استرنج - تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 22:45
دوست دارم همین حالا با یک غریبه حرف بزنم. چی میشه یکی که سالهاست میشناسیش غریبه میشی و دوست داری با یه غریبه که نمیشناسیش حرف بزنی؟ چه بیهودگی مدامی بود امروز. گلن رو کشتند. ریک خیلی سختی کشید. تباه؟ من.xa0
Deads are coming - تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 22:45
خیلی چیزها به تو دادم. خیلی چیزها که حالا یادم نیست. نباید هم باشد. من دیگر نمی خواهم چیزی یادم بماند. این که آن گردنبند را کی خریدم، کجا خریدم و چرا دادم. من امیدم را به آدمها از دست داده ام. من میترسم اعتماد کنم. خیلی بیشتر از قبل میترسم.xa0 به یه ورم که یادم نیست. چیزهای مهمتری یادم نیست.xa0 کاش ...
Poor Rick! You will die soon - تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 22:45
Poor Rick! You will die soon شب ها دنبال گل میگردم برات بخرم بفرستم. از این وبسایت به اون وبسایت. روزها ولی، گوشیم سایلنت افتاده یه گوشه. خودم؟ مثل گوشیم.xa0 +xa0نوشته شده در xa0ساعتxa0&nbsp توسطxa0مخملxa0 |xa0
باوشه. ما خب دوستت داریم بانو. وگرنه زبونمون کوتاه نیس. - تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 22:45
[unable to retrieve full-text content]- بیست تومنو جور کردی؟  - نه. نشد.  - خب خد&#1
Maharatha - تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 22:45
Maharatha گاهی باید رها کرد. این را یک پیر، توی یکی از غارهای تبت به من گفت. من xa0آن زمان فکر کردم آدمها را میکوید. طول کشید تا بفهمم خودم را میگوید. اعتقاد به تقدیر موهبتی بود. که من نداشتم.xa0 +xa0نوشته شده در xa0ساعتxa0&nbsp توسطxa0مخملxa0 |xa0
یا از بر ما وا شو. - تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 22:45
همین روزها یک بلیط میخرم. یک بار دیگر شروع xa0میکنم. همین روزها، قبل از اینکه خیلی دیر شود، دوباره شروع میکنم به زندگی کردن. xa0 شاید هم یک کاراوان خریدم و زدم به دل جاده. شاید هم اصلا جایی نرفتم. همینجا، همین کارها، و جاش فکرم را عوض کردم. فقط قبلش باید جوری با خاطره هام کنار بیایم.xa0
سمن بویان - تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 22:45
بم که فروریخت دنیا هنوز قشنگ بود. آدمها گریه می کردند. آدم ها رفتند کمک کردند آنقدر که همش می گفتند نیایید جا نیست. هفته ی بعدش شجریان کنسرت گذاشت و پولش را کمک کرد به بم.xa0 چند سال گذشته از بم؟ از روز اول جک ساخنتد با زلزله. با مرگ. از شب اول دزدان ر
Blindness - تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 6:47
موهوم ترین شخصیت زندگی من هم یکی بود توی همین بلاگ. آدم توی زندگیش خیلی ماجراها براش پیش می آید که هیچ وقت علتش را پیدا نمی کند.xa0 این مورد، بی توضیح ترین اتفاقی ست که برای من افتاده. یک آدمی پیدا شد. اینجا کامنت گذاشت. نمی دانم چند سال پیگیر بود. نمی
دق که ندانی چیست خانم زیبا - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
تو رفته بودی. آذر پارسال. من به اشتباه فکر می کردم آدم ها پس از رفتنشان بر می گردندxa0 گاهی. اصلا گاهی ندارد رفتن. آدم می رود یک بار. و بعد از آن فقط می رود دیگر. مثل تجربه ی یک مخدر و اعتیادش.xa0 +xa0نوشته شده در xa0ساعتxa0&nbsp توسطxa0مخملxa0 |xa0
خب لابد این هم یک روز عادی میشود - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
افتاده ام به کشتن. کشتن وقت، کشتن حس، کشتن مکالمه. من این را بارها تحربه کرده ام. همین هم عادی و بیمزه شده. xa0چیزی تکانم نمیدهد. xa0وقتی فردای اینجا نوشتن کسی مرا خوانده باشد، قاعدتن باید کلی خوشحالی میکردم. ذوق میکردم. یا دست کم تعجب. اما میدانی چی؟ فقط با خودم فکر کردم تو همیشه همین بوده ای. و من...
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
یک روزی، یک جا باز همدیگر را میبینیم برادر. آنوقت من از تو خواهم پرسید یادت هست برای چی من را راهی کردی؟ و بهت خواهم گفت چی گذشت بر من. مهاجرت شوخی خنده داری ست.xa0 تو راست میگفتی. همه چیزی که میخواستم را به من داد. به قیمت هر چیزی که داشتم. این
جانی واکر. دبل گلد. - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
[unable to retrieve full-text content]من میدانم کلمات من جادو میکنند. و خود عن پنداری؟ به یه ورم.xa0
ای که طبیب خسته ای - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
راستش یک شب هم با خودم فکر کردم مگر این همان فانتزی ای نبود که داشتم؟ بعد یادم افتاد همین سوال را یک جای دیگر، سالها پیش، توی آن آپارتمان نیاوران از خودم پرسیده بودم. یک آن فکر کردم خواب می بینم. جدی جدی همان شرایط، همان حال. آتوسا می گفت مراقب