خرید بک لینک

راستش یک شب هم با خودم فکر کردم مگر این همان فانتزی ای نبود که داشتم؟ بعد یادم افتاد همین سوال را یک جای دیگر، سالها پیش، توی آن آپارتمان نیاوران از خودم پرسیده بودم. یک آن فکر کردم خواب می بینم. جدی جدی همان شرایط، همان حال. آتوسا می گفت مراقب باش چی از کائنات می خواهی چون حتما می گیری. من یک گوشه دور از آدمها می خواستم، یک سال تنها توی یک ساختمان بودم. گاهی محض تنوع از این واحد به آن واحد اسباب کشی میکردم. (اسباب کشی! هاه). من غار بالای تبت می خواستم. و خب. الان همانجا هستم. همانقدر خوب. همانقدر بد. خوب و بد؟! کدام خوب و بد؟ خوبی و بدی نبود اصلا. غاری نبود اصلا. گوشه ای نبود. آدمی نبود. من هر چه میکردم با خودم بود. از خودم فرار می کردم (و می کنم)، از خودم پناه می برم به کوه، به غار، به داستان، به فیلم، به راه رفتن، به نوشتن. باید یک ضربدر بزنم روی دستم، یادم باشد، من از خودم پناه می برم.

+ نوشته شده در ساعت   توسط مخمل

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 1:36

صفحه بندی