خیلی چیزها به تو دادم. خیلی چیزها که حالا یادم نیست. نباید هم باشد. من دیگر نمی خواهم چیزی یادم بماند. این که آن گردنبند را کی خریدم، کجا خریدم و چرا دادم. من امیدم را به آدمها از دست داده ام. من میترسم اعتماد کنم. خیلی بیشتر از قبل میترسم.
به یه ورم که یادم نیست. چیزهای مهمتری یادم نیست.
کاش بیدار میشدم ومیدیدم زامبی ها دنیا را گرفته اند. و من مجبورم برای بقا بجنگم. آنوقت اینقدر اینهمه دانستگی دست و پایم را نمیبست.
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
تاريخ: يکشنبه
28 آبان
1396 ساعت: 22:45