چطور میتوانم تصویرش کنم؟ آدمش را، رابطه اش را. ما دو تا آدم معمولی بودیم. دو تا آدم معمولی باهوش. و تمام مدت مشغول حل کردن معمای همدیگر. من بهترین دستاوردم پیدا کردن چند آدرس مربوط به خط ها بود. او اما تا مرز دوستای با ف هم پیشرفت کرد. و وقتی گفت فردا با ف قرار گذاشته ام. و با ماشین لکسوس فلان رنگش میاید سراغم، قلبم ایستاد. فکر کردم بلوف می زند. بعد، مثل همیشه، همان بازی جذاب: قطعه قطعه اطلاعاتبیشتر دادن و نشستن و قیافه ی حریف را نگاه کردن. و اینبار او خیلی بهتر از من بود.
نمی دانم بعدش چی شد. آخرین بارهایی که ارتباط داشتیم اصرار کرد بیا واقعا همدیگر را ببینیم. و این بار بدون هیچ بازی ای. واقعی. گفت فکر می کند یک چیزی میشود و حیف است ما نبینیم هم را. نرفتم. مثل همیشه.
معمولا بلاکش می کردم. خیلی زنگ می زد و من نمی خواستم شر بشود جایی. بعد که از بلاک درش میاوردم، یک حرفی، تکستی می زدیم تا بعد. او هم همین کار را می کرد. ما توی دنیای هم سایه بودیم. سایه هایی مرموز و هیجان انگیز.
همین. دفعه آخر که آنبلاکش کردم و تکست زدم جوابی نیامد که نیامد. همزمانی هم بود. من دیگر ننوشتم جایی. او کمی ادامه داد و دیگر ننوشت جایی. اتفاقاتی افتاد برای من. حتما برای او هم.
شاید اگر بود این روزها، ازش کمک میگرفتم. بخش "تبهکار" من نیاز دارد به همچین کسی این روزها. به کسی که هفت تیر را بدهد دستم و بگوید یک لحظه هم شک نکن احمق. بزن.
من هیچی حالا ندارم ازش. همان وقت هم نداشتم. توی سرم یک دختر تبهکار باهوش تپل خیلی کم سن تر از من تصویرش کرده ام. و یک اسم. که خب، قطعا اسمش نیست. انگار اسمش را با هم گذاشتیم "نیاش".
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس