خرید بک لینک
موهوم ترین شخصیت زندگی من هم یکی بود توی همین بلاگ. آدم توی زندگیش خیلی ماجراها براش پیش می آید که هیچ وقت علتش را پیدا نمی کند. این مورد، بی توضیح ترین اتفاقی ست که برای من افتاده. یک آدمی پیدا شد. اینجا کامنت گذاشت. نمی دانم چند سال پیگیر بود. نمی دانم چی شد آخر بهش زنگ زدم. و نه اینکه ادای تنگها را در بیاورم، اینقد آدمهای عجیب و غریب اینجا را می خواندند که جرات نمی کردم ارتباطی بگیرم با کسی ازینجا. آخرش زدم. یک دختر بود. من تا سالها بعد با این آدم گاه و بیگاه حرف زدم، کلی تکست زدیم، حتی یک جا با هم شروع کردیم به نوشتن. بسیار باهوش، و شاید باورتان نشود، من به هر دری زدم هیچی ازین آدم پیدا نکردم. بیشتر از 10 شماره ازش داشتم، و همه را ردگیری کردم. یک بار هم بهش اسم و آدرس گفتم و تنها ری اکشنش یک خنده از سر تحسین بود. خب، من هیچ وقت نرفتم آدرس ها را. هیچ وقت ندیدیم همدیگر را. رابطه ی ما شده بود مثل رابطه ی دو رییس کارتل تبهکاری که با همدیگر حال می کنند، گاهی به هم مشاوره می دهند، گاهی هم را دست می اندازند و با روان هم بازی می کنند بدون اینکه آسیبی به هم بزنند.

چطور میتوانم تصویرش کنم؟ آدمش را، رابطه اش را. ما دو تا آدم معمولی بودیم. دو تا آدم معمولی باهوش. و تمام مدت مشغول حل کردن معمای همدیگر. من بهترین دستاوردم پیدا کردن چند آدرس مربوط به خط ها بود. او اما تا مرز دوستای با ف هم پیشرفت کرد. و وقتی گفت فردا با ف قرار گذاشته ام. و با ماشین لکسوس فلان رنگش میاید سراغم، قلبم ایستاد. فکر کردم بلوف می زند. بعد، مثل همیشه، همان بازی جذاب: قطعه قطعه اطلاعاتبیشتر دادن و نشستن و قیافه ی حریف را نگاه کردن. و اینبار او خیلی بهتر از من بود.

نمی دانم بعدش چی شد. آخرین بارهایی که ارتباط داشتیم اصرار کرد بیا واقعا همدیگر را ببینیم. و این بار بدون هیچ بازی ای. واقعی. گفت فکر می کند یک چیزی میشود و حیف است ما نبینیم هم را. نرفتم. مثل همیشه.

معمولا بلاکش می کردم. خیلی زنگ می زد و من نمی خواستم شر بشود جایی. بعد که از بلاک درش میاوردم، یک حرفی، تکستی می زدیم تا بعد. او هم همین کار را می کرد. ما توی دنیای هم سایه بودیم. سایه هایی مرموز و هیجان انگیز.

همین. دفعه آخر که آنبلاکش کردم و تکست زدم جوابی نیامد که نیامد. همزمانی هم بود. من دیگر ننوشتم جایی. او کمی ادامه داد و دیگر ننوشت جایی. اتفاقاتی افتاد برای من. حتما برای او هم.

شاید اگر بود این روزها، ازش کمک میگرفتم. بخش "تبهکار" من نیاز دارد به همچین کسی این روزها. به کسی که هفت تیر را بدهد دستم و بگوید یک لحظه هم شک نکن احمق. بزن.

من هیچی حالا ندارم ازش. همان وقت هم نداشتم. توی سرم یک دختر تبهکار باهوش تپل خیلی کم سن تر از من تصویرش کرده ام. و یک اسم. که خب، قطعا اسمش نیست. انگار اسمش را با هم گذاشتیم "نیاش".

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 6:47

صفحه بندی