تو راست میگفتی. همه چیزی که میخواستم را به من داد. به قیمت هر چیزی که داشتم. این را نگفته بودی. شاید نمی دانستی اصلا. این که وقت و بی وقت تنهایی مثل یک قیر سیاه سر بخورد توی ذهنت. و زمین گیرت کند. و بهت خواهم گفت تنها راه فرار کار بود و کار. کی میتواند بدون سرگرم خودش تا سر حد مرگ ، دوام بیاورد این حجم فقدان را؟ این حجم جا گذاشته اش را؟
مهاجرت برایت ساید هم داشت ها برادر. همه ش بد نبود. راستش خوبیهاش بیشتر بود.
نمیدانم. نمی دانم تا دیدین ات، خواهم فهمید جا گذاشتن شما خوبی ش بود یا بدی ش. تو اصرار داشتی خلاص می شوم. از دست همه. اینکلودینگ شماها. من اما... هنوز فکر میکنم، گاهی آدم نمی خواهد خلاص شود. یا نمی تواند. به هزار دلیل.
شب است. سه ی شب. مثل سه ظهر، هیچ کاری نمی شود کرد این ساعت. شجریان میخواند. می بینی؟ سخت است خلاص شدن.
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس