ده سال پیش هم همین حال بودم. دوستش داشتم ولی رنج میبردم. از سوال های بی جواب. از دویدن و نرسیدن. از معلق بودن.
به هر دری زدم. نشد. نشد که نشد. رها کردم. بی آنکه کم شود از احترامم. و دوست داشتنم. همراهی ممکن نبود ولی.
حالا همانجام. نشد. نمیشود. دویاره این درد بزرگ تر است از فهم من. زورم نمیرسد.
کی بود میگفت عادت میکنی؟
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس